
هوا دیگه کم کم داشت تاریک می شد. خورشید از ته دشت پایین می رفت و در آخرین دقایق روز با نور سرخ خودش افق رو روشن کرده بود. وانت پیکان زرد رنگ مدل 54 از روی پستی و بلندی های جاده خاکی بالا و پایین می پرید و چرتم رو پاره می کرد. دو تا زنجیری که در عقب ماشین رو نگاه می داشت، تو دست اندازها به بدنه ماشین می خورد و صدای گوش خراشی می داد. بوی بنزین اتاقک ماشین رو پر کرده بود و از ضبط صوت قراضه ماشین همچنان آهنگ ترکی با کیفیتی شبیه صفحه گرامافون به گوش می رسید: "پنجره دن داش گلیر آی بری باخ بری باخ ...".
10 ساعتی بود که از تهران راه افتاده بودیم و هنوز به روستای آغچه کند تاکستان نرسیده بودیم. فکر می کردم 3-4 ساعت بیشتر راه نباشه ولی ظاهرا خیلی اشتباه کرده بودم. با این وجود ارزشش رو داشت. هیجان زیادی داشتم. این سفر در حد سفر یک رییس جمهور می تونست سر و صدا به پا کنه. جیره خورهای ریچارد پرل و دیک چنی چند روزی بود که با اخبار کذب دنیا رو رو سرشون گذاشته بودن که جمهوری اسلامی قراره 2 نفر رو توی این روستا سنگسار کنه. از اونجا که "کنشگران داوطلب" در مصرف دلارهاشون خیلی صرفه جویی می کنن، تصمیم گرفتم تا دست و دلبازی خودمو نشون بدم و با آخرین چک بنیاد هلندی هیفوس از قلب اروپا پاشم برم آغچه کند و با اثبات دروغ بودن تبلیغات دشمنان نظام، مشتی به دهن اونایی بزنم که آب تو آسیاب نئومحافظه کارهای آمریکا و اسراییل می ریزن. دیگه خیلی خسته شده بودم. رو به راننده گفتم:
"خیلی دیگه مونده؟"
صورت لاغر، پوست آفتاب سوخته و سبیل باریک و بلندی داشت. بعد از یه مکث طولانی پک محکمی به سیگار بهمن 57ش زد و در حالیکه دود از دهن و دماغش بیرون می اومد، با لهجه ترکی و یه لبخند موذیانه گفت:
"ببم جان، عاشقی؟"
با دلخوری رومو به سمت پنجره کردم و دیگه حرفی نزدم. بعد از چند ثانیه با صدایی ملایم تر تکرار کرد:
"نه جدی می گم عاشقی؟"
لرزش و هیجانی این بار تو صداش حس می شد، نمی دونم چرا؟ انگار که خودش عاشق بود یا داشت می شد. آخه حالا چه وقت عاشق شدن بود؟ بعد هم عاشق کی؟ اونجا که زنی نبود؟ نکنه... نکنه؟ اول حس روشنفکریم گل کرد و به خودم گفتم خوب چه اشکالی داره، من به همه گرایش های جنسی احترام می ذارم. مگه نه اینکه الان بسیاری از هنرمندهای دنیا همجنس بازن. ولی بعد یه دفعه متوجه شدم که اونجا غیر از من و این مردک کسه دیگه ای نبود! دستی به صورت خودم کشیدم و یادم اومد که نیم ساعت قبل از سفر سه تیغه کرده بودم. بوی افتر شیوی که چند روز پیش از یکی از فروشگاه های مرکز پاریس خریده بودم، توی دماغم پیچید. یک دفعه خیس عرق شدم. سعی کردم بهش فکر نکنم، به خارها و بوته های کنار جاده و خورشید نگاه می کردم که دیگه داشت کاملا پایین می رفت.
کیفم رو باز کردم و دوربین دیجیتالیم رو لمس کردم، یاد اون لحظه ای افتادم که به آغچه می رسم:
" به همه آشوب طلب ها و جنگ طلب ها نشون می دم که توی آغچه اوضاع امن و امانه و هیچ کس سنگسار نشده و قرار نیست سنگسار بشه. اصلا اینا نمی دونن سنگسار چیه! اول باید به آغچه ای ها بگم که من کی هستم: خدای وبلاگ نویسان ایران. شاید هم لازم نباشه! حتما خودشون تا حالا فهمیدن که من دارم می رم اونجا. آخه توی آخرین پست وبلاگم اعلام کرده بودم که دارم به آغچه می رم و به زودی خبرها و تصاویر جالبی رو از اونجا روی وبلاگم می ذارم. حتما کلی آدم جمع می شن و برام گوسفند می کشن. می رم وسط میدون ده می ایستم و با کد خدا و بزرگان ده عکس می گیرم و بعد می ذارم توی "فلیکر". شاید دیدی روزنامه نگارها و خبرنگارها هم اونجا باشن و باهام مصاحبه بگیرن. خیلی حال میده! بعد هم که برگشتم پاریس چند تا مقاله ناب برای گاردین و فاینانشیل تایمز و روزنامه های دیگه می نویسم! یوهوووو!"
یه لحظه از خوشحالی جیغ زدم. با تکون شدید ماشین به خودم اومدم و زیر چشمی به راننده نگاه کردم. در حالیکه نیشش تا بناگوش باز شده بود، گفت:
"ببم جان، معلومه که عاشقی!"
در حالیکه این حرف رو می زد، دست راستش رو آروم آروم آورد نزدیکم و گذاشت لبه صندلی من. می خواستم یه چاقو داشتم فرو می کردم توی دستش. ولی نداشتم، اگه داشتم هم جراتشو نداشتم. خودم رو به سمت در ماشین جمع کردم تا فاصله ام از دستش بیشتر بشه، بعد هم با لحنی جدی گفتم:
"من با کسی شوخی ندارم!"
با لحنی نسبتا منطقی جواب داد:
" ببم جان، من که با شوما شوخی نکردم فقط گفتم معلومه که عاشقی!"
- "عاشق بودن یا نبودن من به هیچ کس ربطی نداره!"
Ø "اِ؟ چطور اینکه شوما یکی از مشهورترین «دولاب نویسای» جهان هستی، تا حالا دوبار رفتی خدمت رژیم صهیونیستی و الان با پاسپورت کانادایی تو قلب اروپا زندگی می کنی به ما ربط داره، عاشق بودنت ربط نداره؟"
با خودم فکر کردم عجب گهی خوردم خودمو به این مردک معرفی کردم. داشتم با خودم فکر می کردم چی جواب بدم که یه دفعه سرعت ماشین کم شد و آروم آروم ایستاد. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. و تنها نوری که توی صحرا دیده می شد چراغ های ماشین بود. باد ملایمی می وزید و بوته های اطراف جاده رو به شکلی وحشت انگیز تکون می داد. از ترس سرعت تپش قلبم بالا رفته بود و دهنم خشک شده بود پرسیدم:
"چرا وایسادین؟"
- " ببم جان، اصلا عقیده ما عوض شد. ما اصلا آغچه نمیریم! بقیه راه را خودتان برین!"
شوکه شدم:
"بله؟؟؟ خودم برم؟ این وقت شب وسط این بیابون؟"
- "خوب دیگه خودتان گفتی، عاشق هستی، نیستی، به هیچ کس ربطی نداره! پس این هم به هیچ کس ربطی نداره خودت برو!"
تو دلم گفنم: "عجب گیری کردما! حالا این وقت شب، وسط بیابون! آغچه رو از کجا پیدا کنم! حتما گرگ ها تیکه پارم می کنن و فردا می شم سوژه صفحه حوادث!" آب دهنم رو قورت دادم و با لحنی ملتمسانه به راننده گفتم:
"من معذرت می خوام، بی ادبی کردم. دیگه تکرار نمی شه!"
راننده خنده ای سر داد و در حالیکه دستشو یه دفعه گذاشت روی رون پای چپم گفت:
"حالا شدی همسفر بامرام!"
خواستم پامو از زیر دستش بکشم بیرون، خواستم فریاد بزنم و بگم مردک احمق دستت رو بردار! کارش مصداق تعرض جنسی بود که توی اروپا و امریکا چند سال زندونی داره! ولی ترسیدم اگه باهاش بدرفتاری کنم، منو همون جا وسط بیابون پیاده کنه. لب پایینم رو محکم گاز گرفتم و در حالیکه مشتهام رو گره کرده بودم، سعی کردم تحمل کنم. ماشین دوباره راه افتاد. امیدوار بودم به زودی به مقصد برسیم ولی ظاهرا این سفر تمومی نداشت. کم کم داشتم شک می کردم که آیا اصلا راهی که داریم می ریم به آغچه ختم می شه یا به جهنم! نکنه این مرد متجاوز از اول نیت دیگه ای داشته و نمی خواسته منو به آغچه برسونه! یه دفعه یادم اومد که الان حدود 11 ساعت هست که تو راهیم و هنوز نرسیده بودیم. اون جوری که جیره خوران هلند و آمریکا نوشته بودن، آغچه توی تاکستان هست و تاکستان جز استان قزوینه. درسته تا حالا جرات نکرده بودم برم قزوین ولی شنیده بودم که از تهران تا قزوین یکی دو ساعت بیشتر راه نیست. یک دفعه صورتم داغ شد. مرد متجاوز الان داشت پایم رو نوازش می کرد. از زیر چشم دوباره بهش نگاه کردم. ناگهان دستش رو از روی پام برداشت. اومدم نفس راحتی بکشم که دیدم دستش رفت طرف دنده و دنده ماشین رو خلاص کرد و با یک ترمز محکم ماشین رو متوقف کرد.
قلبم دیگه داشت از جا کنده می شد. با خودم گفتم: "بیچاره شدم! حالا آغچه و سنگسار به جهنم، اگه این مردک به من تجاوز کنه، دیگه نمی تونم سرم رو جایی بلند کنم. نوچه های نومحافظه کارها رو چی کار کنم! وای دیگه یه ذره آبرو برام نمی ذارن! بهتره فرار کنم! مردن تو این بیابون بهتر از پذیرفتن ننگه!" دستم رو با سرعت به طرف دستگیره در بردم که یه دفعه دیدم، یه چیز خنک چسبید زیر گردنم.
- "ببم جان کجا؟"
مردم متجاوز جانی یه چیز نوک تیز شبیه چاقو چسبونده بود زیر گردنم. بدون اینکه بخوام اشک از چشام جاری شد. گریان پرسیدم:
"چی از جونم می خوای؟ خواهش می کنم ولم کن، هر چی پول می خوای بهت می دم!"
صورتش یک وجب با صورتم بیشتر فاصله نداشت. بوی گند سیگاری که از دهنش می اومد داشت خفم می کرد. جواب داد:
"اون که صد البته! ولی پول کافی نیست!"
با خودم فکر کردم، نه بهتره بمیرم و آبروم رو حفظ کنم. دستگیره در رو به زور کشیدم که یک دفعه متوجه شدم اون جسم نوک تیز رفت توی گلوم. گلوم داغ شد و خون با فشار بیرون پاشید و روی گردن و سینه ام سرازیر شد. بدنم به یکباره شل شد. به خودم گفتم: "تموم شد، مُردم!"
نور خورشید از لای پرده مستقیم تابیده بود روی صورتم. بیرون صدای آژیر یه آمبولانس با ناقوس کلیسا مخلوط شده بود و صدای گوش خراشی رو تولید کرده بود. به سختی چشمام رو باز کردم و سعی کردم همه اتفاقات رو مرور کنم. به دفعه یاد گلوم افتادم. سریع دست بردم به طرف گلوم، سالم بود ولی خیس عرق. به زحمت بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم. نه از وانت پیکان خبری بود، نه از راننده متجاوز و نه آغچه. توی اتاقم بودم توی پاریس. لپ تاپم از شب قبل روشن مونده بود. خاموشش کردم و بعد از نوشیدن یه لیوان آب دوباره خوابیدم.
10 ساعتی بود که از تهران راه افتاده بودیم و هنوز به روستای آغچه کند تاکستان نرسیده بودیم. فکر می کردم 3-4 ساعت بیشتر راه نباشه ولی ظاهرا خیلی اشتباه کرده بودم. با این وجود ارزشش رو داشت. هیجان زیادی داشتم. این سفر در حد سفر یک رییس جمهور می تونست سر و صدا به پا کنه. جیره خورهای ریچارد پرل و دیک چنی چند روزی بود که با اخبار کذب دنیا رو رو سرشون گذاشته بودن که جمهوری اسلامی قراره 2 نفر رو توی این روستا سنگسار کنه. از اونجا که "کنشگران داوطلب" در مصرف دلارهاشون خیلی صرفه جویی می کنن، تصمیم گرفتم تا دست و دلبازی خودمو نشون بدم و با آخرین چک بنیاد هلندی هیفوس از قلب اروپا پاشم برم آغچه کند و با اثبات دروغ بودن تبلیغات دشمنان نظام، مشتی به دهن اونایی بزنم که آب تو آسیاب نئومحافظه کارهای آمریکا و اسراییل می ریزن. دیگه خیلی خسته شده بودم. رو به راننده گفتم:
"خیلی دیگه مونده؟"
صورت لاغر، پوست آفتاب سوخته و سبیل باریک و بلندی داشت. بعد از یه مکث طولانی پک محکمی به سیگار بهمن 57ش زد و در حالیکه دود از دهن و دماغش بیرون می اومد، با لهجه ترکی و یه لبخند موذیانه گفت:
"ببم جان، عاشقی؟"
با دلخوری رومو به سمت پنجره کردم و دیگه حرفی نزدم. بعد از چند ثانیه با صدایی ملایم تر تکرار کرد:
"نه جدی می گم عاشقی؟"
لرزش و هیجانی این بار تو صداش حس می شد، نمی دونم چرا؟ انگار که خودش عاشق بود یا داشت می شد. آخه حالا چه وقت عاشق شدن بود؟ بعد هم عاشق کی؟ اونجا که زنی نبود؟ نکنه... نکنه؟ اول حس روشنفکریم گل کرد و به خودم گفتم خوب چه اشکالی داره، من به همه گرایش های جنسی احترام می ذارم. مگه نه اینکه الان بسیاری از هنرمندهای دنیا همجنس بازن. ولی بعد یه دفعه متوجه شدم که اونجا غیر از من و این مردک کسه دیگه ای نبود! دستی به صورت خودم کشیدم و یادم اومد که نیم ساعت قبل از سفر سه تیغه کرده بودم. بوی افتر شیوی که چند روز پیش از یکی از فروشگاه های مرکز پاریس خریده بودم، توی دماغم پیچید. یک دفعه خیس عرق شدم. سعی کردم بهش فکر نکنم، به خارها و بوته های کنار جاده و خورشید نگاه می کردم که دیگه داشت کاملا پایین می رفت.
کیفم رو باز کردم و دوربین دیجیتالیم رو لمس کردم، یاد اون لحظه ای افتادم که به آغچه می رسم:
" به همه آشوب طلب ها و جنگ طلب ها نشون می دم که توی آغچه اوضاع امن و امانه و هیچ کس سنگسار نشده و قرار نیست سنگسار بشه. اصلا اینا نمی دونن سنگسار چیه! اول باید به آغچه ای ها بگم که من کی هستم: خدای وبلاگ نویسان ایران. شاید هم لازم نباشه! حتما خودشون تا حالا فهمیدن که من دارم می رم اونجا. آخه توی آخرین پست وبلاگم اعلام کرده بودم که دارم به آغچه می رم و به زودی خبرها و تصاویر جالبی رو از اونجا روی وبلاگم می ذارم. حتما کلی آدم جمع می شن و برام گوسفند می کشن. می رم وسط میدون ده می ایستم و با کد خدا و بزرگان ده عکس می گیرم و بعد می ذارم توی "فلیکر". شاید دیدی روزنامه نگارها و خبرنگارها هم اونجا باشن و باهام مصاحبه بگیرن. خیلی حال میده! بعد هم که برگشتم پاریس چند تا مقاله ناب برای گاردین و فاینانشیل تایمز و روزنامه های دیگه می نویسم! یوهوووو!"
یه لحظه از خوشحالی جیغ زدم. با تکون شدید ماشین به خودم اومدم و زیر چشمی به راننده نگاه کردم. در حالیکه نیشش تا بناگوش باز شده بود، گفت:
"ببم جان، معلومه که عاشقی!"
در حالیکه این حرف رو می زد، دست راستش رو آروم آروم آورد نزدیکم و گذاشت لبه صندلی من. می خواستم یه چاقو داشتم فرو می کردم توی دستش. ولی نداشتم، اگه داشتم هم جراتشو نداشتم. خودم رو به سمت در ماشین جمع کردم تا فاصله ام از دستش بیشتر بشه، بعد هم با لحنی جدی گفتم:
"من با کسی شوخی ندارم!"
با لحنی نسبتا منطقی جواب داد:
" ببم جان، من که با شوما شوخی نکردم فقط گفتم معلومه که عاشقی!"
- "عاشق بودن یا نبودن من به هیچ کس ربطی نداره!"
Ø "اِ؟ چطور اینکه شوما یکی از مشهورترین «دولاب نویسای» جهان هستی، تا حالا دوبار رفتی خدمت رژیم صهیونیستی و الان با پاسپورت کانادایی تو قلب اروپا زندگی می کنی به ما ربط داره، عاشق بودنت ربط نداره؟"
با خودم فکر کردم عجب گهی خوردم خودمو به این مردک معرفی کردم. داشتم با خودم فکر می کردم چی جواب بدم که یه دفعه سرعت ماشین کم شد و آروم آروم ایستاد. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. و تنها نوری که توی صحرا دیده می شد چراغ های ماشین بود. باد ملایمی می وزید و بوته های اطراف جاده رو به شکلی وحشت انگیز تکون می داد. از ترس سرعت تپش قلبم بالا رفته بود و دهنم خشک شده بود پرسیدم:
"چرا وایسادین؟"
- " ببم جان، اصلا عقیده ما عوض شد. ما اصلا آغچه نمیریم! بقیه راه را خودتان برین!"
شوکه شدم:
"بله؟؟؟ خودم برم؟ این وقت شب وسط این بیابون؟"
- "خوب دیگه خودتان گفتی، عاشق هستی، نیستی، به هیچ کس ربطی نداره! پس این هم به هیچ کس ربطی نداره خودت برو!"
تو دلم گفنم: "عجب گیری کردما! حالا این وقت شب، وسط بیابون! آغچه رو از کجا پیدا کنم! حتما گرگ ها تیکه پارم می کنن و فردا می شم سوژه صفحه حوادث!" آب دهنم رو قورت دادم و با لحنی ملتمسانه به راننده گفتم:
"من معذرت می خوام، بی ادبی کردم. دیگه تکرار نمی شه!"
راننده خنده ای سر داد و در حالیکه دستشو یه دفعه گذاشت روی رون پای چپم گفت:
"حالا شدی همسفر بامرام!"
خواستم پامو از زیر دستش بکشم بیرون، خواستم فریاد بزنم و بگم مردک احمق دستت رو بردار! کارش مصداق تعرض جنسی بود که توی اروپا و امریکا چند سال زندونی داره! ولی ترسیدم اگه باهاش بدرفتاری کنم، منو همون جا وسط بیابون پیاده کنه. لب پایینم رو محکم گاز گرفتم و در حالیکه مشتهام رو گره کرده بودم، سعی کردم تحمل کنم. ماشین دوباره راه افتاد. امیدوار بودم به زودی به مقصد برسیم ولی ظاهرا این سفر تمومی نداشت. کم کم داشتم شک می کردم که آیا اصلا راهی که داریم می ریم به آغچه ختم می شه یا به جهنم! نکنه این مرد متجاوز از اول نیت دیگه ای داشته و نمی خواسته منو به آغچه برسونه! یه دفعه یادم اومد که الان حدود 11 ساعت هست که تو راهیم و هنوز نرسیده بودیم. اون جوری که جیره خوران هلند و آمریکا نوشته بودن، آغچه توی تاکستان هست و تاکستان جز استان قزوینه. درسته تا حالا جرات نکرده بودم برم قزوین ولی شنیده بودم که از تهران تا قزوین یکی دو ساعت بیشتر راه نیست. یک دفعه صورتم داغ شد. مرد متجاوز الان داشت پایم رو نوازش می کرد. از زیر چشم دوباره بهش نگاه کردم. ناگهان دستش رو از روی پام برداشت. اومدم نفس راحتی بکشم که دیدم دستش رفت طرف دنده و دنده ماشین رو خلاص کرد و با یک ترمز محکم ماشین رو متوقف کرد.
قلبم دیگه داشت از جا کنده می شد. با خودم گفتم: "بیچاره شدم! حالا آغچه و سنگسار به جهنم، اگه این مردک به من تجاوز کنه، دیگه نمی تونم سرم رو جایی بلند کنم. نوچه های نومحافظه کارها رو چی کار کنم! وای دیگه یه ذره آبرو برام نمی ذارن! بهتره فرار کنم! مردن تو این بیابون بهتر از پذیرفتن ننگه!" دستم رو با سرعت به طرف دستگیره در بردم که یه دفعه دیدم، یه چیز خنک چسبید زیر گردنم.
- "ببم جان کجا؟"
مردم متجاوز جانی یه چیز نوک تیز شبیه چاقو چسبونده بود زیر گردنم. بدون اینکه بخوام اشک از چشام جاری شد. گریان پرسیدم:
"چی از جونم می خوای؟ خواهش می کنم ولم کن، هر چی پول می خوای بهت می دم!"
صورتش یک وجب با صورتم بیشتر فاصله نداشت. بوی گند سیگاری که از دهنش می اومد داشت خفم می کرد. جواب داد:
"اون که صد البته! ولی پول کافی نیست!"
با خودم فکر کردم، نه بهتره بمیرم و آبروم رو حفظ کنم. دستگیره در رو به زور کشیدم که یک دفعه متوجه شدم اون جسم نوک تیز رفت توی گلوم. گلوم داغ شد و خون با فشار بیرون پاشید و روی گردن و سینه ام سرازیر شد. بدنم به یکباره شل شد. به خودم گفتم: "تموم شد، مُردم!"
نور خورشید از لای پرده مستقیم تابیده بود روی صورتم. بیرون صدای آژیر یه آمبولانس با ناقوس کلیسا مخلوط شده بود و صدای گوش خراشی رو تولید کرده بود. به سختی چشمام رو باز کردم و سعی کردم همه اتفاقات رو مرور کنم. به دفعه یاد گلوم افتادم. سریع دست بردم به طرف گلوم، سالم بود ولی خیس عرق. به زحمت بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم. نه از وانت پیکان خبری بود، نه از راننده متجاوز و نه آغچه. توی اتاقم بودم توی پاریس. لپ تاپم از شب قبل روشن مونده بود. خاموشش کردم و بعد از نوشیدن یه لیوان آب دوباره خوابیدم.